خرید بک لینک

بابا با لباس آبی آسمانی از روی تخت بیمارستان شهری که خاله ها زندگی میکنن حرف میزنه با ایمو .

با دستش پلک افتاده اش رو بالا میگیره و نگام میکنه

نمیدونم چی میبینه یا اصلا چیزی میبینه؟

میگه : بیا دیگه .. چرا نمیایی؟

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:23

صفحه بندی