
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارشدیروز رژه افتخار توی شهر بود و من که تاریخش یادم نبود از خوش شانسی یا بد شانسی میز اجاره کرده بودم راسته ی هنرمندهاهوا شبیه این دو سه هفته گرم بود. و دیروز حتی گرمتر و تا ۳۴ درجه رفت ، به آدمهایی با انواع تیپ و قیافه و هیکل و لباس و رنگ که رد میشدند نگاه میکردم و طبق معمول و همیشه با خودم میگفتم: واای این چقدر منو یاد فلانی که میشناسم در ایران میند...
ادامه مطلب
اینحوریاست که تازگی ها یه خاطراتی حالا هرررچی مربوط به قبل هست : یه برخوردی یه حسی، یه حرفی یه غمی یه دلتنگی ای، هرررچی میاد میچسبه به فکرم خیلی هم از نظرم موضوع جدی ، پر از درد، اصلا دراماتیک و اندوهباره . یهو غم عالم توی چهره ام میشینه و بغض گلوم رو پر میکنه بعد اشکهام سرازیر میشه از اینجا به بعدش رو دقت کن : اتفاقی که میفته اینه که وسط گریه ام مثلا یه قو توی پارک میبینم یا مثلا تیپ یه زن و شوهر و لباسهاشون جذبم میکنه و با چشم دنبالشون میکنم چند ثانیه بعد یهو یادم میاد داشتم گریه میکردم اما واسه چی بوده که اینجوری صورتم خیس شده یادم نمیاد ...
ادامه مطلب