همین دو سه باری که در سال میره سفر و دو شبی نیست احساس تنهایی بی نهایتی میکنم ، یه حس بد بی کسی و دوری آمیخته با یه وحشت بزرگ ... که خیلی فرق داره با اون احساس تنهایی ای که تهران داشتم ... اون یکی پیش این تنهایی اینجام خیالی و توهمی بیش نبود ... ..بعد با خودم میگم نکنه از بس نشستم توی اون آپارتمان ۴۵ متری تهران و از تنهایی عَر زدم
جهان داره تنبیهم میکنه که بهم درس بده : ببین تنهایی های بدتری هم هست!!!
اگه اونجا تنها بودی و حس بی کسی داشتی همه همزبون بودن ، دلت خوش بود هر وقت اراده میکردی میرفتی آخر هفته پیش خاله هات ، تعطیلات پیش خونواده ات ، سفر به ییلاقات بچگیت ...
اما اینجا تنهاییم بی نهایته . 1 که سینه ام تنگ میشه و یه حس گرفتگی توی گلوم که انگار غذا گیر کرده با خودم میگم : فرض کن همین الان مُردی. اگه تهران بودی تا آخر هفته که آزی بیاد خونه ات بهت سربزنه طول میکشید پیدات میکرد اما اینجا؟؟؟
یک ماه؟ دوماه؟ سه ماه؟؟؟....
نمیدونم چرا به حس تنهاییم فراموشی هم اضافه شده
گیج شدم من آدمهارو فراموش کردم یا اونا منو ؟؟چرا حس میکنم مثل یه آدم مُرده کامل فراموش شدم؟؟
این روزا میشینم از این فکرهای بیخود میکنم...
میشینم وسطهاش هم به بابای در حال جنگ با مرگ فکر میکنم
بعد میگم کدوممون در حال جنگ نیستیم؟ برای زنده موندن برای بقا، برای یک حال خوب حتی ؟!...
غروبی به صورت رنگ پریده و قدمهای آهسته و نامتعادل پل مرد همساده نگاه میکردم پل چند روز پیش همسرش رو از دست داده مراسمی هنوز برگزار نشده و هنوز سوزونده نشده
پل ۶۰ سال با زنش زندگی مشترک داشت و حداقل ۹ سال از همسر بیمارش پرستاری کرد
حالا خونه خالی شده و پل یحتمل حس تنهایی بزرگی داره شصت سال یک عمره ...
یه دور توی باغش زد و روی پله ها ایستاد برگشت یه نگاه دوباره ای به باغش انداخت شبیه کلافه ها که انگار میخواست یه کاری واسه انجام دادن پیدا کنه اما نمیکرد .یکساله به خاطر وضعیت خانمش چراغ راه پله ی داخل خونه اش رو روشن میذاشت من شبها دلم خوش بود یه چراغی روشنه چند شبه از پنجره راه پله ی تاریک رو می بینم و بادم میاد پت دیگه زنده نیست ....
سکوته شبه و خیلی ساکته همه جااا ساکته انگار همه مردن حتی صدای یه پرنده هم نمیاد
نه آدم نه پرنده
برچسب:
نویسنده: نوید فلاح