خرید بک لینک

بابا رفت

بابا حسن چشمهای خسته اش رو واسه همیشه بست ...قلب شاد و پر از زندگیش دیگه نمیزنه...

و داغ و حسرت دیدار دوباره مون و آغوش گرفتنش موند با من تا زنده ام ...

بابا یازده شبِ ایران قلبش ایستاد و دیگه برنگشت..

در بیمارستان داغون شهرمون

از همه ی مسئولین اون کشور متنفرم با تموم وجووود متنفرم

بابا وقتی ماهِ آسمون خیلی قرمز و بزرگ بود، رفت

وقتی پیام داداش اون بالای گوشی دیده شد که : آبجی تسلیت میگم ، بابا رفت .. من توی حیاط دوهزار کیلومتر دور ازش نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم..

فقط دوتا گربه ی همسایه کنارم بودن .. صدا زدم بنتو .. برگشت نگاه عجیبی بهم کرد ، گفتم : بابام رفت بنتو بابام رفت میفهمی ؟؟

بعد دوباره به ماه خیره شدم و آروم اشک ریختم ...

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:25

صفحه بندی