خرید بک لینک

دیروز رفتیم یکی از قبرستونهای شهر توی کلیسای کوچیکش تا با pat یا پاتریشیا خداحافظی کنیم ...

دیروز نوه اش ازش گفت : که نَنی ترافلهایی که درست میکرد لنگه نداشت ...

میگفت نَنی یه تیکه کلام داشت و همه اش میگفت :

get on with it

مهم نیست چی و چه سختی هایی سر راهت هست تو (فعالانه) برو و ادامه بده.(وانایست )

عکسهای جوونی هاش رو با پل نشون دادن خیلی قشنگ بودن دوتاشون ... وقتی که آهنگ مورد علاقه ی پت توی سالن پخش شد پل دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و اشکهاش دیگه تا آخر مراسم قطع نشد .

دیروز پل غروب در حالیکه کت تمیزی که پوشیده بود رو انداخته بود دستش از مراسم برگشت به استقبالش رفتیم. از اینکه اومدیم تشکر کرد کمی حرف زد و گفت : دو دست کت شلوار داره یکی روشن واسه عروسی ها یکی هم این .

بعد دسته گلی که آورده بود واسش بردیم روی پله هاشون. ایستاد و گفت: چه دور هم با بچه ها همه جمع شده بودیم، یحتمل دفعه ی بعدی واسه مرگ من جمع میشن.

گفت کاریش نمیشه کرد ، میخوام طبق گفته ی پَت (پاتریشیا) ادامه بدم تا آخر ...

بهش گفتیم : بدون هر وقت کاری داشتی همیشه اینجاییم ... تشکر کرد و رفت تا در خونه ی خالی از همدم و همراهش سر به بالین بذاره ...

آخرشب وقتی * او *رفته بود توی تخت و و من پایین تخت داشتم چندتا حرکت نرمشی انجام میدادم بهش گفتم : یعنی وقتی مُردم تو میدونی من چه آهنگی رو دوست داشتم؟ والاه خودم هم نمیدونم ..بعد یه کم فکر کرد و گفت : کوچولوی زردم قناااری...

گفتم اوه نههههه آر یو سیریس؟ ولی بعدش گفتم : چرا که نه ، میتونی همین رو با صدای بلند بخونی پشت میکروفون و بگی گاهی ازم میخواست اینو واسش بخونم و ملت قهقهه بخندند

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:25

صفحه بندی