
مغزم میخواد گولم بزنه که فکر کنم تو خونه ای و توی شهر کوچک شمالی ، نوه ها مشغول سروصدان و تو با نایلون قرص هات مشغول ...ولی موفق نمیشه .طول روز مخصوصا آخر شبها و صبح زود بعد از خواب یهو میایی توی سرم ....مث امروز که توی خواب و بیداری خیلی واقعی کنارم بودی، با یه حس دلتنگی شدید رفتم محکم بغلت کنم که یهو چشمام باز شد و محو شدی..اونقدر قلبم مچاله شده بود و درد گرفته بود که توی خودم جمع شدم و اشکهام سرازیر شد ... وسط سینه ام ی تیر کشید ..بابایی اینروزا سرم شروع کرده به سوت کشیدن...یه سوت دائمی که داره دیوونه ام میکنه .... آغوشم تا ابد از بغل کردنت خالی موند از روبوسی محکم به وقت دیدار ... از آغوش محکم به وقت وداع حتی ... بخوانید...
ادامه مطلب
اگه بسیار شبها قبل از خواب، اون لحظه که سرت روی بالشت آروم میگیره و صبح ها بعد از بیدار شدن و قبل از برداشتن سرت از روی بالشتبا دستت آروم بالشت بغلی رو دست نکشیدی و جای خالی یک سر رو نوازش نکردی ،،و یاد تموم داشته ها که نماندند ، یاد تمام حسرتهات ، رویاها و نداشتنهات، و حتی داشته هایی که داری و آگاهی و مضطرب که روزی از بالشت کناری ات محو خواهند شد ، نیفتادی!؟پس تو از ما نیستی ...! بخوانید...
ادامه مطلب
دیشب یعنی شب پانزدهم دیماه نود و چهار یکی از رویایی ترین و زیباترین خوابهای زندگیمو دیدم نرسو بود زمستون و ابر توی حیاط پشتی ایستاده بودم که چند دسته از پرنده های مهاجر از رو سرم رد شدند جیغ کشیدم وااای چقدر قشنگ هرچی رفتم با موبایلم عکس بندازم رد میشدند تا دسته ی پرنده ی بعدی بیان خلاصه عکسهام خوب نشدند بعد که صداها آروم گرفت هوا و آسمون رنگش عوض شد رنگارنگ شد اول فکر کردم برف و بارون ریزند دستهامو دراز کردم بارون رو حس کنم اما اما دیدم یه تعداد ماهی ریز توی دستهامه . بعد خوب نگاه کردم اطرافو دیدم وااای خدااا اینا دیگه چی اند !!چرا این شکلی . ...
ادامه مطلب