ساسو (sasoo)

متن مرتبط با «دیشب که بارون اومد» در سایت ساسو (sasoo) نوشته شده است

چند تکه ها .. یا تکه هایی از روز

  • نیلوبلاگ

    ساسو  (sasoo)خرامان و آرام  پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چند تکه ها .. یا تکه هایی از روزروز اول : نانوایی مغازه ی ترکیه ای « نانواها همه کرد هستند)شش نان تافتون خواستم ، رفتم دوری کوتاه بین قفسه ها زدماول صبح بود و خلوت اما وقتی برگشتم هر چی دوست و آشنای کرد اومد بعد از من را شش. تا و سه تا نان دادند دستشان رفتند و من ماندم هاج و واج ، عصبانی از اینکه عده ای فقط تنشان را مهاجرت میدهند و هرگز عوض نمیشن روز دوم: داداش از ایران زنگ‌‌ زد یا اینکه همیشه حرفهای معمول را می زنیم تا...

    ادامه مطلب
  • چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارش

  • نیلوبلاگ

    ساسو  (sasoo)خرامان و آرام  پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارشدیروز رژه افتخار توی شهر بود و من که تاریخش یادم نبود از خوش شانسی یا بد شانسی میز اجاره کرده بودم راسته ی هنرمندهاهوا شبیه این دو سه هفته گرم بود. و دیروز حتی ‌گرمتر و تا ۳۴ درجه رفت ، به آدمهایی با انواع تیپ و قیافه و هیکل و لباس و رنگ که رد میشدند نگاه میکردم‌ و طبق معمول و همیشه با خودم میگفتم: واای این چقدر منو یاد فلانی که میشناسم در ایران میند...

    ادامه مطلب
  • بارون

  • نیلوبلاگ

    نیمه شبه بارون داره می بارهخوابم نمیاد چون بی موقع خوابیدمپادکست رادیو مرز گوش دادماون قسمتی که در مورد فاصله بعد از مرگ عزیزی بود..بابایی دیشب بین من و تو فاصله ای نبود، برگشته بودم بی خبر و تو اول شوکه شدی یهویی دستت رو گذاشتی روی قلبت پریدی ، بعد محکم بغلم کردی.دیشب خوابم پر از آغوش پرمهرت بود چقدر شیرین بود اتمام دلتنگی. امشب ولی جز بیداری و صدای بارون و این سوت کشیدن مدام توی سرم چیزی نیست بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به او که به ذره ها پیوست

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبی قشنگم؟ عید و بهارت مبارک یه دنیا دلتنگ دیدنتم ..حیف همه چی نشان از دیگر ندیدن تو دارد . حتی این تکنولوژی پیشرفته ی تماس تصویری هم مرا به تو نزدیک تر که هیچ دورتر کرد ...گفتم شاید اگر به شیوه ی هزاران سال پیش برایت نامه بنویسم . یا به رسم دیرینه ی رویاها در خواب ببینمت و حرف بزنیم و بی واسطه بشنوی و ببینمت و بی واسطه تماشایم کنی ، کارگر افتد ...اگر از احوالات من خواسته باشی راستش بد نیستم ..لحظه ها و دقایق تکراری میگذرند و ما منتظریم ، منتظر روزها و ساعتها که بیایند و بروند و یه جایی لابد بی خبر تمام شوند.دیشب دومین و آخرین زوج و مهمانهای عید به دیدن ما آمدند ..یادت می آید چقدر عیدها مهمان داشتیم؟ چقدر دور و ورمان شلوغ بود؟ولی اینجا آنقدر از آدمها دور بودم که وقتی* میم* آمد فراموش ...

    ادامه مطلب
  • اومدم بگم برم

  • نیلوبلاگ

    اومدم یه توک پا که بگم حس میکنم تابستان هییچ کاری نکردم ...و اینکه تهران که بودم وقتی آسمون آبی و قشنگ و دما معتدل بود دوست نداشتم پشت میز کارم در اداره باشم و بیرون دنیا رو بو نکشم و حس نکنم ...امروز هم از اونروزاست ..اونقدر هوا قشنگ و آسمون آبی آی با لکه های سفید سفید ابر که دوست ندارم اونجا که دارم میرم برم ......

    ادامه مطلب
  • درخت آلوی همساده برگهاش دراومدن ...

  • نیلوبلاگ

    یکشنبه ظهره و من امروز سوپ جو درست کردم . همسر از صبح توی زیرزمین بازی بازی میکنه با قطعات سیمان و ماسه ..هوا ابریه و خونه رو بوی شدید سنبلها پر کرده ..من واسه خودم از سوپ جو ریختم. و با نون پیتای گر...

    ادامه مطلب
  • از زمینی که دیگر با آن آمیخته ای

  • نیلوبلاگ

    جهان هنوز هم به ما و آدمهای زیادی بوسه ها و آغوشهای گرم مادرانه بدهکار است و بدهکار خواهد ماند.اگر از حال من میپرسیخوب میدانی که اینور هیچ خبری نیست جز اندوه نبودنت .از لحظه های بودنت هزار هزار خا...

    ادامه مطلب
  • روزی که باران را در آغوشش شنیدم

  • نیلوبلاگ

    از دیشب یه بند داشت می بارید. تموم شب صدای بارون توی خوابم شنیده میشد .خواب آلوده از پله ها داشتم می اومدم پایین که دیدم نشسته روی مبلهای پذیرایی سرگرم موبایلشه .رفتم پیشش گفتم: بغلت رو باز کن میخو...

    ادامه مطلب
  • یازده ساله که ...

  • نیلوبلاگ

    ....چند شبه که همه اش خواب میبینم قصد داریم با هم سفر بریم توی فرودگاه منتظر پروازیم و یا از اتوبوس جا می مونیم . با اینکه خودت همیشه تشویقم میکردی کار مستقلی داشته باش ، اما دوری واست سخت بود .اینو ا...

    ادامه مطلب
  • دیشب

  • نیلوبلاگ

    دیشب یعنی شب پانزدهم دیماه نود و چهار یکی از رویایی ترین و زیباترین خوابهای زندگیمو دیدم نرسو بود زمستون و ابر توی حیاط پشتی ایستاده بودم که چند دسته از پرنده های مهاجر از رو سرم رد شدند جیغ کشیدم وااای چقدر قشنگ هرچی رفتم با موبایلم عکس بندازم رد میشدند تا دسته ی پرنده ی بعدی بیان خلاصه عکسهام خوب نشدند بعد که صداها آروم گرفت هوا و آسمون رنگش عوض شد رنگارنگ شد اول فکر کردم برف و بارون ریزند دستهامو دراز کردم بارون رو حس کنم اما اما دیدم یه تعداد ماهی ریز توی دستهامه . بعد خوب نگاه کردم اطرافو دیدم وااای خدااا اینا دیگه چی اند !!چرا این شکلی . ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دیشب باباتو دیدم آیدا | دیشب تو خواب وقت سحر | دیشب به سیل اشک | دیشب تو باغ فردوس | دیشب اومدم خونتون نبودی | دیشب همین موقع | دیشب که بارون اومد | دیشب تو بیت | دیشب بخدا بودم | دیشب تو کجا بودی