ساسو (sasoo)

متن مرتبط با «مامان بهروز منو زد» در سایت ساسو (sasoo) نوشته شده است

پنجشنبه تِرزدِی

  • نیلوبلاگ

    اخر هفته های اینجا هم از شب جمعه شروع میشه تا شب دوشنبهو امروز پنجشنبه است و من که صبحم با سردرد بی وقفه و کنسل شدن تست اسکن هسته ای از قلبم شروع شده بود طاقت این هشت روزم طاق شد و وقتی همسر اومد تا میتونستم اشک ریختم پرستارها اومدن اشک ریختم دکترها اومدن و یه مشت اراجیف تحویل دادن که بری خونه چیزیت بشه دوباره پروسه از اول شروع میشه و من باز اشک ریختم ....اووونقدر اشک ریختم که چشمهام شد کاسه ی خون ..گفتم همه چی رو اعصابمه صدای پاها ، بوق های طولانی صدا کردن پرستارها ، صدای ماشینهای خیابون حرکت ابرها رو هم دیگه دوست ندارم درختهارو هم ..دلم خونه مون رو میخواد میخوام از پنجره ی خونه مون آسمون و پرنده و گربه های همسایه رو ببینم .میخوام چایی و نون پنیر و برنج خودمون رو بخورم دستشویی و پله های خود...

    ادامه مطلب
  • شب سیزده به در، روز اول پریودی و روز ....۱۲ فروردین

  • نیلوبلاگ

    کاش یک چیزی از جنس انسان به بی نیازی ، و توان  و ظرفیت ، بزرگی  و گستردگی  نیرویی که به اسم خدا مشناسیمش بود که فقط وقتهای گریه ها میرفتی بغلش بی هیچ سوالی، درخواستی اشکهای آد...

    ادامه مطلب
  • مامان فاطمه ی فهیمه

  • نیلوبلاگ

    ...اخرین نوشته ی پدر " ری را " رو در فیس بوکش خواندماز زبان در سوگ نشسته ایی که می نشیند و به تک تک آن لحظه های اخرین دیدار فکر میکند وقتی نمیدانست آنها اخرین بارها هستند ...آخرین نگاه ، آخرین واژ...

    ادامه مطلب
  • نزدیک بهار

  • نیلوبلاگ

    ...گاهی اونقدر دلم واست تنگ میشه که هی صدات میزنم باور کن از ثانیه ی بعد از رفتنت تا همین الان، ذره ای از خواسته ام کم نشده .که میخوام برگردی، میخوام ببینمت. اما گاهی میگم با خودم: چرا برگرده به این د...

    ادامه مطلب
  • یازده ساله که ...

  • نیلوبلاگ

    ....چند شبه که همه اش خواب میبینم قصد داریم با هم سفر بریم توی فرودگاه منتظر پروازیم و یا از اتوبوس جا می مونیم . با اینکه خودت همیشه تشویقم میکردی کار مستقلی داشته باش ، اما دوری واست سخت بود .اینو ا...

    ادامه مطلب
  • مامان

  • نیلوبلاگ

    دیماه سرد هشت سال پیش زمین برف بود وقتی برای اخرین بار هم بوسیدمت صورتت خیلی سرد بود لبهام یخ زد قلبم هم .. . حالا من موندم و سالهایی سرد و دلی که هرگز گرم نشد . این روزا دلم برای تماشای اون نم ته چشمهات برای لحظه ای سر روی زانوت گذاشتن وقتی از زمین و زمان خسته ام . حتی دلم برای اون خال های ریز و درشت قهوه ای پشت دستهات خیلی تنگ میشه خیلی . گاهی دلتنگ آغاز شصت و پنج سالگیت و چروکهای بیرحم صورتت هم میشم . میدونم جایی که هستی هرچند دور ، از اینجا خیلی بهتره ایمان دارم پر از صلح و دوستی و مهر ه فقط دوری ما ازشماست که درست میشه اون هم مامان خوب من.....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    مامان پز | مامان امید | مامان و من | مامان به انگلیسی | مامان تولدت مبارک | مامان بهروز منو زد | مامان و معنی زندگی | مامان باز |