ساسو (sasoo)

متن مرتبط با «دهه ی فجر چه روزی است» در سایت ساسو (sasoo) نوشته شده است

چند تکه ها .. یا تکه هایی از روز

  • نیلوبلاگ

    ساسو  (sasoo)خرامان و آرام  پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چند تکه ها .. یا تکه هایی از روزروز اول : نانوایی مغازه ی ترکیه ای « نانواها همه کرد هستند)شش نان تافتون خواستم ، رفتم دوری کوتاه بین قفسه ها زدماول صبح بود و خلوت اما وقتی برگشتم هر چی دوست و آشنای کرد اومد بعد از من را شش. تا و سه تا نان دادند دستشان رفتند و من ماندم هاج و واج ، عصبانی از اینکه عده ای فقط تنشان را مهاجرت میدهند و هرگز عوض نمیشن روز دوم: داداش از ایران زنگ‌‌ زد یا اینکه همیشه حرفهای معمول را می زنیم تا...

    ادامه مطلب
  • اینجا با خودم حرف میزنم

  • نیلوبلاگ

    ساسو  (sasoo)خرامان و آرام  پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه اینجا با خودم حرف میزنم راستش امروز غروبی ‌ در سکوت وهمناک خونه اونقدر دلم گرفته بود و سرم سنگین بود که دلم میخواست داد بزنم. اما حتی نمیتونستم گریه کنمماه هاست که خاله هام و فامیل های زیادی کوچ کردن به نرم افزارهای داخلی ایران . و دیگه هیچ جوره بهشون دسترسی نداشتممگه اینکه یکیشون هوس میکرد بعد از دوماه مثلا چند دقیقه ای به اینستا سر بزنه که همون هم بعداز قطعی نت نیومدن دیگه. شاید حق دارن نمیدونم . حتی «نون...

    ادامه مطلب
  • چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارش

  • نیلوبلاگ

    ساسو  (sasoo)خرامان و آرام  پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارشدیروز رژه افتخار توی شهر بود و من که تاریخش یادم نبود از خوش شانسی یا بد شانسی میز اجاره کرده بودم راسته ی هنرمندهاهوا شبیه این دو سه هفته گرم بود. و دیروز حتی ‌گرمتر و تا ۳۴ درجه رفت ، به آدمهایی با انواع تیپ و قیافه و هیکل و لباس و رنگ که رد میشدند نگاه میکردم‌ و طبق معمول و همیشه با خودم میگفتم: واای این چقدر منو یاد فلانی که میشناسم در ایران میند...

    ادامه مطلب
  • تو هستی هنوز مگه نه؟

  • نیلوبلاگ

    مغزم میخواد گولم بزنه که فکر کنم تو خونه ای و توی شهر کوچک شمالی ، نوه ها مشغول سروصدان و تو با نایلون قرص هات مشغول ...ولی موفق نمیشه .طول روز مخصوصا آخر شبها و صبح زود بعد از خواب یهو میایی توی سرم ....مث امروز که توی خواب و بیداری خیلی واقعی کنارم بودی، با یه حس دلتنگی شدید رفتم محکم بغلت کنم که یهو چشمام باز شد و محو شدی..اونقدر قلبم مچاله شده بود و درد گرفته بود که توی خودم جمع شدم و اشکهام سرازیر شد ... وسط سینه ام ی تیر کشید ..بابایی اینروزا سرم شروع کرده به سوت کشیدن...یه سوت دائمی که داره دیوونه ام میکنه .... آغوشم تا ابد از بغل کردنت خالی موند از روبوسی محکم به وقت دیدار ... از آغوش محکم به وقت وداع حتی ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دلتنگی ابدی ...

  • نیلوبلاگ

    پانزده روز بدون اینکه هوای صبحهای شهر کوچک شمالی به ریه هات وارد بشن گذشت ! بدون اینکه دوتایی چشم باز کنیم و یادمون بیاد خیلی دلمون واسه هم تنگ شده ، واسه بغل کردن هم ..بابایی قشنگم ۱۵ روز گذشت و میخواستم بگم: دلم خیلی واست تنگ شده بابا اما این جمله واسه حجم و نوع دلتنگی ما جمله ی درستی نیست! مایی که شش ساله دلتنگ هم بودیم! و حالا دلتنگیمون ابدی و بی پایان شد بابا ... ابدی و بی پایان ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دیروز

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتیم یکی از قبرستونهای شهر توی کلیسای کوچیکش تا با pat یا پاتریشیا خداحافظی کنیم ...دیروز نوه اش ازش گفت : که نَنی ترافلهایی که درست میکرد لنگه نداشت ...میگفت نَنی یه تیکه کلام داشت و همه اش میگفت :get on with itمهم نیست چی و چه سختی هایی سر راهت هست تو (فعالانه) برو و ادامه بده.(وانایست )عکسهای جوونی هاش رو با پل نشون دادن خیلی قشنگ بودن دوتاشون ... وقتی که آهنگ مورد علاقه ی پت توی سالن پخش شد پل دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و اشکهاش دیگه تا آخر مراسم قطع نشد .دیروز پل غروب در حالیکه کت تمیزی که پوشیده بود رو انداخته بود دستش از مراسم برگشت به استقبالش رفتیم. از اینکه اومدیم تشکر کرد کمی حرف زد و گفت : دو دست کت شلوار داره یکی روشن واسه عروسی ها یکی هم این .بعد دسته گلی که آورده بو...

    ادامه مطلب
  • تنهایی عریان..

  • نیلوبلاگ

    به دستهام نگاه میکنم شبیه ترینه به دستهات به اون رگهای خونی پشت دستهات که قلمبه زده بود بیرون..به دورها فکر میکنم دورترین خاطره ایی که باهات دارم : ذوق بی حدم بود وقتهایی که بچگی هام منو روی زانوهات بلند میکردی و باهام (غار غار یک گردو بنداز ) رو بازی میکردی ... یا قدیم که برای خرید اجناس مغازه ات میرفتی تهران و با اتوبوس سیصدودو ، اذان صبح میرسیدی خونه و ما مطمئن بودیم صبح پاشیم کنار بالشتمون کلوچه های لاهیجان جاده ی هراز هست .اونروزای بچگی هربار از سرکار برمیگشتی یه گلدون گل خریده بودی و من تمام ذوق کردن بی حدم رو از دیدن هر گلی که می بینم ، از تو دارم ...با این که بزرگترین سوالهای فلسفی دنیا رو درباره ی مرگ و زندگی می پرسیدی همزمان تو سرگرم کننده ترین بابای دنیا هم بودی...اون خاطرا...

    ادامه مطلب
  • هفت سال پیش در چنین روزی

  • نیلوبلاگ

    بابا با هوشیاری ۶ توی آی سی یو بستریه امروز صبح آرشیو اینستام یه عکس و متن از هفت سال پیش در همین روزهای تیر رو یادآوری کرد عکس از خونه های قدیمی روستای محل تولد مامان و باباست و متنش آه متنش گفتم که پدر زنگ زده تهران : دختر پاشو بیا بیا تا باهم بریم نِرسو خنک شیم ..یهو دیگه چشمم بقیه ی متن رو ندید با اشک گفتم: بابا جان نمیتونم بیام منو ببخش پاشو بابا چشمهاتو بازکن عزیز دلم پاشو عزیزم میخوام ببوسمت نازت کنم دست بکشم روی سرت بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گاهی وقتها فکرهام

  • نیلوبلاگ

    همین دو سه باری که در سال میره سفر و دو شبی نیست احساس تنهایی بی نهایتی میکنم ، یه حس بد بی کسی و دوری آمیخته با یه وحشت بزرگ ... که خیلی فرق داره با اون احساس تنهایی ای که تهران داشتم ... اون یکی پیش این تنهایی اینجام خیالی و توهمی بیش نبود ... ..بعد با خودم میگم نکنه از بس نشستم توی اون آپارتمان ۴۵ متری تهران و از تنهایی عَر زدم جهان داره تنبیهم میکنه که بهم درس بده : ببین تنهایی های بدتری هم هست!!!اگه اونجا تنها بودی و حس بی کسی داشتی همه همزبون بودن ، دلت خوش بود هر وقت اراده میکردی میرفتی آخر هفته پیش خاله هات ، تعطیلات پیش خونواده ات ، سفر به ییلاقات بچگیت ...اما اینجا تنهاییم بی نهایته . گاهی که سینه ام تنگ میشه و یه حس گرفتگی توی گلوم که انگار غذا گیر کرده با خودم میگ...

    ادامه مطلب
  • چه خوشبخت بودن..

  • نیلوبلاگ

    جاده ای بود با یه تابلوی( بِد اَند بِرِکفِست) B&Bمنتهی میشد به یه خونه ی خیلی بزرگ قدیمی بالای یه تپه ی سرسبز با یه اسم فرانسوی( پاق ک لِبروس یا لوبقیوس )parc le breos که توی انبوه درختها و چمنهای بلند وسط چندهزار چمنزار گم شده بود ..و گویی پس از تاریخی طولانی و کاربردهای مختلف چند سالیه به هتل و B&B تبدیل شده ...ادامه ی راه یه تعداد اسب، کنار جاده در بادی که میپیچید توی یالهاشون، مشغول چرا بودن و به ماشینهای عبوری چشم دوخته بودن و میگفتن : اینا دیگه کیه ان؟ کجا می تازن با این شدت؟اونورترشون یه مادیان ایستاده بود و کنارش یه کره اسب سفید روی علفها چنان قشنگ دراز کشیده بود که انگار خسته ی عالم بود ...جلوتر، روبروی تابلویی که روی اون یه گوسفند نشسته کشیده بودن و دقیقا روبروی تابلو...

    ادامه مطلب
  • وُمِ( ر )دِیز برای یک غمگین متعجب

  • نیلوبلاگ

    اینروزا داداش ( ح )عکس خودش و بابا رو از گردش در شهر با ویلچر میفرسته..تن نحیف و لاغر و چهره ی غمگین پدر روی ویلچر و ح در پشت سرش قلبم رو فشرده میکنه..احساسهای بیهودگی ، بی مصرفی و غیره منو دوره کردند .یخ میزنم ، بدنم اینروزا با هیچ لباس و پتو و آغوشی گرم نمیشه ..دستهای سردم رو همیشه بین ران هام مخفی میکنم. شاید گرم بشن، دائم با گوشیم آب و هوای شهر رو چک میکنم به امید روزی کاملا آفتابی و گرم و بدون ابر و باران بدون باد ۲۰ کیلومتر بر ساعت ..اما تا ده روز دیگه خبری نیست ...ناامیدی ، غم انباشته ، دست و پاهایی یخ زده ، فکر اینکه گویی قرار نیست هیچ چیز درست پیش بره حتی این درد ستون مهره هام حس هایی هستند که اینروزا با منند ...غم لانه کرده و قرار نیست ول کنه بره ..نگاه کردن به گلهای قشنگ حیاط ، حت...

    ادامه مطلب
  • رو به زوال یا (یَ چُوو خُشک)

  • نیلوبلاگ

    دل آدمیزاده دیگه یهو صبح توی رختخواب چشم باز میکنی دلت کوکی هایی رو میخواد که با ارده و شیره ی خرما درست کرده بودی بعدش یادت میاد دیروز از مرکزشهر که برمیگشتی یهو با دیدن یه مادر و دختر دوچرخه سوار دلت شدییید خواست که یه دختر سه ساله داشتی که با اون دوچرخه بهتره بگیم( سه چرخه های دونفره ) که یک صندلی و یک چرخ و دوپدال پشتش وصله به دوچرخه ات و دخترت با یه کلاه ایمنی سوارشه و فقط هماهنگ با تو پا میزنه به خودم اومدم دیدم نه دختر دارم نه ستون مهره و زانوی درست درمونی که باهاش دوچرخه سوار شم ..حتی هنوز ساعت ۸ و بیست و دو دقیقه است و از تختم بیرون نیومدم که برم مغازه ی ترکهای استانبول و ارده و شیره ی خرما بخرم * بیخود ی آدم* شدم رفت ..به قول محلی های ما : تِم آدمی؟ نا من آدم نیم، یه چو خُشک...

    ادامه مطلب
  • زیر دوش اب گرم ...

  • نیلوبلاگ

    یعنی همه اینجور آب گرم دوش میخوره مغز سرشون به دورترین تصاویر عمرشون در کله ی مبارکشون دسترسی پیدا میکنن؟؟؟صبحی زیر دوش بعد از کلی حرف زدن و فکر کردن با خودمیهو از یکیش که توش خاله( الف) بود رسیدم به خونه ی قدیمیشون. یه اتاق خواب بود که ندیده بودم کسی بخوابه .توش تخت عروسی خاله بود و کمد لباسها و بقچه ها.هر چی بود انگار هر گوشه اش یه راز مخفی شده بود و یه چیز هیجان انگیز منتظر آدم بود .من توی عالم کودکی عاشق این اتاق ته هال و سکوت و سکونش بودم.حالا امروز زیر دوش یادم اومد روی کمد یه چمدون کوچولوی قشنگ بود که میدونستم پر از وسایل و لباس کوچولوهای استفاده نشده ی اولین نوزاد خاله جان که بحبوحه ی شلوغی و بی نفتی و زمستان ۵۷ ؟ در اثر سینه پهلو یکی دو روز بعد از تولد فوت شده بود.خاله و عمو...

    ادامه مطلب
  • دلخوشی ها خیلی کم هستن

  • نیلوبلاگ

    موقع خواب داشتم فکر میکردم کاش بابا... ولش حتی نمیتونم فکرم رو اینجا بنویسم...چون قضاوت میشم شاید روزی که نباشم و یه آشنا اینجا رو بخونه ..بعد از فکرم بابا رو در خیال بوسیدم و به تن بیمار و خسته و دردناکش روی اون تخت اتاق کوچیکه فکر کردم و دستم رو به نشانه ی نوازش کشیدم روی بالشتم و گفتم : شب بخیر بابای قشنگم می بوسمت و آرزو میکنم خوب بشی بتونی راه بری حتی تا آشپزخونه...بعد برگشتم سمت دیگه غرق خواب بود پاهای سردم رو طبق عادت به پاهاش نزدیک کردم گرم تر شدند چشمهام رو بستم ...اینروزها تنها دلخوشیم منتظر موندن برای روز تحویل عینکهام بود امروز رفتم گرفتمشون حس میکنم چون بزرگترند ، سنگین ترن ..غروب از خرید که برمیگشتم بارون میومد .و اون راه باریکه طبق معمول روزهای بارونی حلزونها داشتن از این...

    ادامه مطلب
  • درد را از هر طرف بخوانی درد است...

  • نیلوبلاگ

    دیشب از درد پدر، درد دوری ، درد بی کسی، درد ندیدن درد اینکه چرا نمیتونم دستهاش رو بگیرم سرش رو زنانه و مادرانه نوازش کنم قلبم فشرده بود به غروب غمناک خارج به سیاهی شب خیره میشدم پنیک اتک دوباره آخرشب برگشته بود یار یکبار در بغلش منو فشرد در سکوت گویی تسکین قبل حادثه میداد نمیخواستم سخنی بگم چون سالهاست خودش درد کشیده دوری را مزمزه کرده عزيزان از دست داده برای پرت کردن حواسم از تنگی نفس و پنیک اینستا را ورق زدم چشمم افتاد به یه صفحه ای که زیاد دنبال کننده ی مشترک نداشتم باهاش ، که گاهی مینویسه : کی الان بیداره ؟ و درچه حالید؟نمیدونم چرا گویی فقط میخواستم کسی دردم را بخواند دلتنگی ام را فقط بخواند !پس نوشتم: هزاران کیلومتر ازش دورم شش ساله ندیدمش و الان گفتند :با عفونت ریه در آی سی ی...

    ادامه مطلب
  • بهار مگه نباس همیشه خوب باشه؟

  • نیلوبلاگ

    اینروزها صبح بعد از مرتب کردن تخت و از پنجره به بیرون نگاه کردن و تماشای* بی* خانم همسایه که مشغول پهن کردن لباسهاش روی بند رخت هست ، میرم توی دستشویی حموم و حسااابی جاهای ناپیدا و پنهان توالت فرنگی رو میشورم و میسابم .. سطل زباله رو خالی میکنم و نایلون تمیز میذارم و با وایپ همه کاره ی ضدباکتری میفتم به جون درِش و بیرون و داخل درزهای درِ سطل آشغال دستشویی رو هم حسابی تمیز میکنم ..ولی بعدش که توی وان موهامو شونه میکشم دیگه نا ندارم موهامو که ریخته جمع کنم ..در کمد رو باز میکنم به سرم های اوردینری روتین صورتم یه نگاه می ندازم . میخوام ببندم کمد رو که میگم : حالا اینهمه پول دادی استفاده شون کن تنبل ، بعد شروع میکنم چند دقیقه هم به سرم زدن .. بعدش کرم مرطوب کننده و آبرسان بعد با دوتا کش نازک، مو...

    ادامه مطلب
  • آفتاب و شاش و کلیسا

  • نیلوبلاگ

    نیمه آفتابی در اومدبا اتوبوس رفتم مرکز شهر آخر هفته و هوای خوب و عیش فراهم و جمعیت انبوهی که غوغا کنان هر جا در حال رفت و آمد بودند ....کمی نشستم به تماشایشان از هر نژاد و رنگ و آئین که فکرش رو بکنی ...خسته که شدم پاشدم به( کَثِدرالِ) شهر یا همون کلیسای جامع قدیمی شهر که اون نزدیکی بود رفتم ..دو دختر با لباس مخصوص خوشآمد گفتند و اشاره کردند به دستگاه مدرن کمک به کلیسا که منوهای قیمت مختلف روی صفحه اش داشت ..توی کلیسا چرخی زدم سه چهارنفره نشسته بودند روی صندلی ها محو سقف بلندش ...دو نفر یکی شمع روشن میکرد اون یکی فیلم برمیداشت..رسیدم به یه راهرویی توجه ام رو جلب کرد تا حالا اینجارو ندیده بودمنوشته بود به سمت گاردن و دستشویی ها و ..بعد از پله های پیچداری رفتم پایین یه راهروی طولانی با پنجره ه...

    ادامه مطلب
  • سه روزی هست انگار بهار...

  • نیلوبلاگ

    هوا سه روزه سرد نیست ۲۲ تا ۲۴ درجه است وسط روز ..یه روزش رفتیم شهر بغلی قدم زدیم لب ساحل و فیش اندچیپس خوردیم روز دومش رفتیم روستاهای دور شهر به دوستمون توی چک کردن کندوهاش کمک کردیم روز سومش نشستیم خونه و توی باغ از بهار لذت بردیم با گربه ها بازی کردیم و یه حوض دستساز و پاند کوچیکی که ساختیم رو تماشا کردیمکباب کوبیده و گوجه زدیم بر بدن و آخرش هم هندونه خوردیم ...فردا هم مونده هنوز که آفتابه قبل از اینکه بارون های بی پایان شروع بشه فردارو چیکار کنیم؟...انگاری قراره کل ویتامین دی نداشته ی این شش ماه گذشته رو توی چهار روز جبران کنیم ..حتی برگهای انگور هم توی این سه روز آفتابی کامل چندبرابر رشد کردن... 2024//10/05 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به او که به ذره ها پیوست

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبی قشنگم؟ عید و بهارت مبارک یه دنیا دلتنگ دیدنتم ..حیف همه چی نشان از دیگر ندیدن تو دارد . حتی این تکنولوژی پیشرفته ی تماس تصویری هم مرا به تو نزدیک تر که هیچ دورتر کرد ...گفتم شاید اگر به شیوه ی هزاران سال پیش برایت نامه بنویسم . یا به رسم دیرینه ی رویاها در خواب ببینمت و حرف بزنیم و بی واسطه بشنوی و ببینمت و بی واسطه تماشایم کنی ، کارگر افتد ...اگر از احوالات من خواسته باشی راستش بد نیستم ..لحظه ها و دقایق تکراری میگذرند و ما منتظریم ، منتظر روزها و ساعتها که بیایند و بروند و یه جایی لابد بی خبر تمام شوند.دیشب دومین و آخرین زوج و مهمانهای عید به دیدن ما آمدند ..یادت می آید چقدر عیدها مهمان داشتیم؟ چقدر دور و ورمان شلوغ بود؟ولی اینجا آنقدر از آدمها دور بودم که وقتی* میم* آمد فراموش ...

    ادامه مطلب
  • سهم من از دنیا ...

  • نیلوبلاگ

    دیروز یکی از نوشته های یازده سال پیشم رو یعنی سال هزاروسیصد و نودو یک شمسی رو فیسبوکم یادآوری کرده بود که گفته بودم: (من از دنیا چیزی نمیخواستم جز دو بق بقو ، دو پروانه ، دو پرستو ..یک دوستت دارم و یک سقف از ستاره روشن ..)اونروز حتی فکرش رو هم نمیکردم که روزی همسایه ای داشته باشم توی یه کشور دور که بهم بگه بیا حیاطمون ببین شکوفه های آلو مثل بارون سفید و قشنگ دارن میریزن ، بعد باهم ریزش قشنگ شکوفه های درخت گوجه سبزشون رو روی کنده های چوب اجاق زمستونیشون روی خاک باغچه تماشا کنیم در حالیکه کنارم گربه ی سیاه قشنگشون همون سمت رو لحظاتی با ما به تماشا نشسته. و یه بامبلبی خسته رو چوننمی پرید و همسایه یه ( مایت) یا کنه روی بدنش پیدا کرده بود با دقت وارسی کنیم و به بلند کردن یهویی دست و پای بامبلب...

    ادامه مطلب