چند تکه ها .. یا تکه هایی از روز
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 11:08
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چند تکه ها .. یا تکه هایی از روزروز اول : نانوایی مغازه ی ترکیه ای « نانواها همه کرد هستند)شش نان تافتون خواستم ، رفتم دوری کوتاه بین قفسه ها زدماول صبح بود و خلوت اما وقتی برگشتم هر چی دوست و آشنای کرد اومد بعد از من را شش...
اینجا با خودم حرف میزنم
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 11:08
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه اینجا با خودم حرف میزنم راستش امروز غروبی در سکوت وهمناک خونه اونقدر دلم گرفته بود و سرم سنگین بود که دلم میخواست داد بزنم. اما حتی نمیتونستم گریه کنمماه هاست که خاله هام و فامیل های زیادی کوچ کردن به نرم افزارهای داخلی ا...
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 11:08
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه از دیشب یهو نوشته های گوشی رو نمیتونم خوب واضح ببینم خط رو بزرگتر کردم باز هم تار می بینم فکر کنم دارم نابینا میشم و گلوکوم ارثی شاید کارش رو داره میکنه از دیشب یهو قلاب بافی هام روهمواضح نمی بینم اگه جایی بود برم خودمو ...
رد خون
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 11:08
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه رد خوناین متن رو در حالی می نویسم که همه جا خبر از امضای توافقنامه تو بخوان تعهد نامه امریکاست به ایران!این متن رو در بعد از کلی گریه می نویسم با چشمها و دماغی قرمز برای جیر جیر جوجه مرغ قشنگ که هنوز چهل روزگیش هم تموم نکرد...
چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارش
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 11:08
ساسو (sasoo)خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه چقدر شبیه فلانیه البته جوری که از روی علائقش میشناسمش نه ظاهر به اجبارشدیروز رژه افتخار توی شهر بود و من که تاریخش یادم نبود از خوش شانسی یا بد شانسی میز اجاره کرده بودم راسته ی هنرمندهاهوا شبیه این دو سه هفته گرم بود. و دی...
بارون
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 19:12
نیمه شبه بارون داره می بارهخوابم نمیاد چون بی موقع خوابیدمپادکست رادیو مرز گوش دادماون قسمتی که در مورد فاصله بعد از مرگ عزیزی بود..بابایی دیشب بین من و تو فاصله ای نبود، برگشته بودم بی خبر و تو اول شوکه شدی یهویی دستت رو گذاشتی روی قلبت پریدی ، بعد محکم بغلم کردی.دیشب خوابم پر از آغوش پرمهرت بود چق...
تو هستی هنوز مگه نه؟
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 15:22
مغزم میخواد گولم بزنه که فکر کنم تو خونه ای و توی شهر کوچک شمالی ، نوه ها مشغول سروصدان و تو با نایلون قرص هات مشغول ...ولی موفق نمیشه .طول روز مخصوصا آخر شبها و صبح زود بعد از خواب یهو میایی توی سرم ....مث امروز که توی خواب و بیداری خیلی واقعی کنارم بودی، با یه حس دلتنگی شدید رفتم محکم بغلت کنم که ...
سوگ
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 11:44
صبح رفتم توی حیاط او مشغول آبیاری گلها بودیهو صدای حرف زدن پُل رو شنیدم پل که یه ماه پیش همسرش بعد از شصت سال زندگی مشترک فوت شده بودبا تعجب گفتم: پل داره با کی حرف میزنهخیلی عادی گفت: با زنش،، کار هر روزشهرفتم دهن باز کنم بگم اون که مردهیهو گفتم فهیم تو نبودی همین چند دقیقه قبل توی خونه بلند بلند ب...
تابستان
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 11:44
[unable to retrieve full-text content]بوی بوته ی گوجه فرنگی توی عصرهای تابستون به وقت آبیاری باغچه وقتی از کنارشون رد میشی که سیرابشون کنی
دلتنگی ابدی ...
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 11:44
پانزده روز بدون اینکه هوای صبحهای شهر کوچک شمالی به ریه هات وارد بشن گذشت ! بدون اینکه دوتایی چشم باز کنیم و یادمون بیاد خیلی دلمون واسه هم تنگ شده ، واسه بغل کردن هم ..بابایی قشنگم ۱۵ روز گذشت و میخواستم بگم: دلم خیلی واست تنگ شده بابا اما این جمله واسه حجم و نوع دلتنگی ما جمله ی درستی نیست! مایی ک...
دیروز
-
تاریخ: 1403/5/5 ساعت: 0:25
دیروز رفتیم یکی از قبرستونهای شهر توی کلیسای کوچیکش تا با pat یا پاتریشیا خداحافظی کنیم ...دیروز نوه اش ازش گفت : که نَنی ترافلهایی که درست میکرد لنگه نداشت ...میگفت نَنی یه تیکه کلام داشت و همه اش میگفت :get on with itمهم نیست چی و چه سختی هایی سر راهت هست تو (فعالانه) برو و ادامه بده.(وانایست )عکس...
پدر رفت
-
تاریخ: 1403/5/5 ساعت: 0:25
بابا رفتبابا حسن چشمهای خسته اش رو واسه همیشه بست ...قلب شاد و پر از زندگیش دیگه نمیزنه...و داغ و حسرت دیدار دوباره مون و آغوش گرفتنش موند با من تا زنده ام ...بابا یازده شبِ ایران قلبش ایستاد و دیگه برنگشت..در بیمارستان داغون شهرموناز همه ی مسئولین اون کشور متنفرم با تموم وجووود متنفرمبابا وقتی ماهِ...
تنهایی عریان..
-
تاریخ: 1403/5/5 ساعت: 0:25
به دستهام نگاه میکنم شبیه ترینه به دستهات به اون رگهای خونی پشت دستهات که قلمبه زده بود بیرون..به دورها فکر میکنم دورترین خاطره ایی که باهات دارم : ذوق بی حدم بود وقتهایی که بچگی هام منو روی زانوهات بلند میکردی و باهام (غار غار یک گردو بنداز ) رو بازی میکردی ... یا قدیم که برای خرید اجناس مغازه ات م...
Under the moon of love
-
تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 5:42
...وقتی دوتایی مون حال مساعدی نداریم و صبح یهو میگه پاشو بریم پارک پیاده روی ...وقتی اوایل جولای هست و هوا ابریه و ما از کنار بوته های تمشک کوچه ها و حیاطها رد میشیم و به تمشکهای نرسیده چشم می دوزیم ...وقتی میگم باهام انگلیسی حرف بزن و همون اول کار از گرامرم غلط میگیره و من قاطی میکنم که ولش اصلا......
هفت سال پیش در چنین روزی
-
تاریخ: 1403/4/10 ساعت: 12:55
بابا با هوشیاری ۶ توی آی سی یو بستریه امروز صبح آرشیو اینستام یه عکس و متن از هفت سال پیش در همین روزهای تیر رو یادآوری کرد عکس از خونه های قدیمی روستای محل تولد مامان و باباست و متنش آه متنش گفتم که پدر زنگ زده تهران : دختر پاشو بیا بیا تا باهم بریم نِرسو خنک شیم ..یهو دیگه چشمم بقیه ی متن رو ندید ...
گاهی وقتها فکرهام
-
تاریخ: 1403/4/10 ساعت: 12:55
همین دو سه باری که در سال میره سفر و دو شبی نیست احساس تنهایی بی نهایتی میکنم ، یه حس بد بی کسی و دوری آمیخته با یه وحشت بزرگ ... که خیلی فرق داره با اون احساس تنهایی ای که تهران داشتم ... اون یکی پیش این تنهایی اینجام خیالی و توهمی بیش نبود ... ..بعد با خودم میگم نکنه از بس نشستم توی اون آپارتمان ۴...
چه خوشبخت بودن..
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 17:57
جاده ای بود با یه تابلوی( بِد اَند بِرِکفِست) B&Bمنتهی میشد به یه خونه ی خیلی بزرگ قدیمی بالای یه تپه ی سرسبز با یه اسم فرانسوی( پاق ک لِبروس یا لوبقیوس )parc le breos که توی انبوه درختها و چمنهای بلند وسط چندهزار چمنزار گم شده بود ..و گویی پس از تاریخی طولانی و کاربردهای مختلف چند سالیه به هتل و B&...
وُمِ( ر )دِیز برای یک غمگین متعجب
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:34
اینروزا داداش ( ح )عکس خودش و بابا رو از گردش در شهر با ویلچر میفرسته..تن نحیف و لاغر و چهره ی غمگین پدر روی ویلچر و ح در پشت سرش قلبم رو فشرده میکنه..احساسهای بیهودگی ، بی مصرفی و غیره منو دوره کردند .یخ میزنم ، بدنم اینروزا با هیچ لباس و پتو و آغوشی گرم نمیشه ..دستهای سردم رو همیشه بین ران هام مخف...
رو به زوال یا (یَ چُوو خُشک)
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:34
دل آدمیزاده دیگه یهو صبح توی رختخواب چشم باز میکنی دلت کوکی هایی رو میخواد که با ارده و شیره ی خرما درست کرده بودی بعدش یادت میاد دیروز از مرکزشهر که برمیگشتی یهو با دیدن یه مادر و دختر دوچرخه سوار دلت شدییید خواست که یه دختر سه ساله داشتی که با اون دوچرخه بهتره بگیم( سه چرخه های دونفره ) که یک صندل...
درد سرچ
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:34
همیشه تا بارون که بند میاد سریع میرم باغ نه تنها من همه ی پرنده ها و گربه ها میان باغ .. دیروز دوتا موجود ریز و کوچولو شبیه بچه غورباقه اما شفافش با دوچشم ریز سیاه رو دیدم توی پان یا برکه ی کوچیکی که یه ماهه ساختم اما یادم اومد اگه بچه ی سنجاقک هایی باشن که اینجا تخم ریزی داشتن سه سااااال طول میکشه ...