والها باهوش تر از بشر - تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 19:59
امروز درازکش تو بگو له و چسبیده به تخت از پنجره به آسمان سفید و ابری و به مرغ دریایی( کاکایی ) که با نگاه مدام به پایین در جستجوی غذا بود، چشم دوخته ام .و با خودم زمزمه میکنم: بعد از میلیونها سال چرا وقتی ماهیت بی رحم و چرتی زندگی، برای آدمیان پدیدار شده که چیزی جز این چرخش مسخره ی ویرانگر نیست چطور...
الوگوجه )گوجه سبز - تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 19:59
یه آفتاب روشن پاشیده توی باغ روی کندوها کمی با مورتی گربه ی نارنجی همساده بازی کردم که تا منو دیده بود مث یه بچه که همبازیش رو میبینه یهو دوید و پرید جست زد با یه میوی خاص خودش رو رسوند بهم .روی دوتا درخت بزرگ پر شکوفه ی گوجه سبز همسایه اونوری صدای جمعیت عظیمی از بال زنبورکان این دخترکانم قشنگم میاد...
کوتاه - تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 22:35
[unable to retrieve full-text content]توی گوشیش اسم خانمش رو ثبت کرده بود: گیانکم (عزیزم) قشنگ بود خنده ی قشنگی هم دیدنش روی لبم آورد .
The last of us - تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 22:35
یک: ساعت ۸ و ۵۰توی تختم ملحفه ی سفید رو به خیال حبس گرما کشیدم روی سرم و در فضای خالی اون زیر ، سریال میبینم .خیلی سردمه سرررد.باید بگم خسته ام از سرما و حس یه غار متروک و خالی و تاریک رو دارم که باد سردی زوزه کشان ازش رد میشه.۲ : گوشی رو باز میکنم کیان پیرفلک داره در صفحات اپوزیسیون های اینور آبی ه...
یک صبح افتابی بهمن ۱۴۰۱ - تاریخ: 1401/12/3 ساعت: 15:48
اینجا می نویسمش شاید همین یک روز بماند چون میدانم همه ی آن لحظه های حتی یکساعت بعد از این نوشته از یادم می روند ..صبحی نور آفتاب قبل از طلوع، آسمان رو نارنجی کرده بود و خط عبور هواپیماها که گویی کودکی ناشیانه بر کاغذی رنگی با مداد سفید خط خطی کرده بود .بعد از خوردن یک ویتامین دی و یک قرص تیروئید و ر...
اجسام - تاریخ: 1401/12/3 ساعت: 15:48
کوله ی آبی ام دو بار به فرانسه و بلژیک سفر کرده و یک بار به اسکاتلندشیرینی های زادگاهم امروز از مایلها دورتر در یخچال خانه آرام گرفته و بیشترشان خورده شده اند .اجسام آزادانه از این مرز به آن مرز سفر میکنند از این قاره به آن قاره ...و من پنج سال است به اجسام حسودی ام میشود .اصلا همیشه حسودیم میشد. به...
تنها مردگان - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 16:35
زمانه ای بود که تنها مردگان میتوانستند لبخند بزنند خشنود از آرامش خویش#آنا_آخماتواپانزدهمین سال نبودنت پانزدهمین سالِ دیدن خنده هایت در قاب تصویرها .پانزدهمین سالی که دی ماه هایش تماما روزهایی اشک آلود و شبهایی پرکابوس دارد .همین چند شب پیش بود مامان نیمه شب از خواب پریدم آنقدر بیدااار بودم که روز ه...
من همیشه نوشته ام نبودنت و حتی بودنت را - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 16:35
بعد از گذاشتن یک استوری اینستاگرامی در یادبود پانزدهمین سال رفتن مامانبا* نون* کمی در دایرکت حرف زدیم. دختر گفت : تو سالگرد خاله جان را هر سال نوزدهم میگیری ما بیست و سوم دی ماه.رفتم سر تقویم سال ۸۶ خیلی خاطرات خوب و بد توش زنده شد .حتی یه رسید هم بود از آخرین اکوی مامان در بیمارستان امام خمینی تهرا...
دلتنگ یا : من دوباره مُردم - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 16:35
بعد از مهاجرت فهمیدم آدمها وقتی می میرند چه میشوند؟!میشود گفت شبیه سازی شده ی دنیای بعد از مرگ را دیدم ،(نمیخواهم بگویم تغییر کشورت بد است)بعد از مهاجرت فهمیدم میشود بود در همین جهان وجود داشت زندگی کرد با انبوهی آشنای چهل و اندی ساله ولی یکهو از یک روزی از یک ساعتی با یک پرواز تا آخر عمر دیگر هیچکد...
بوسه - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 11:07
گفت بیا در افتاب نیمه جان و باد آرام بیرون بشین همین رو هم از دست نده.با چشم دردناک حساس به افتاب میرمتوی حیاط سرم رو میذارم روی میز چوبی دردش کم شود یهو بی هوا میاد پشت گردنم را آرام می بوسد و می رود خوشی از نوک سرم روی تنم لیز خورد و بادی که می وزید از روی جای بوسه که رد شد خنکای نمِ بوسه رو حس کر...
آن تابستان - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 11:07
آن تابستانطعم توت فرنگی و تمشک داشتو احساس پوست مرطوب یک سمندر و گل سرخی که از باغچه برایت هدیه آورده بود.و حس خوب پاهای بدون جوراب در کفشهای بندی تابستانیبوی دریا میداد بوی بابونه ی حیاط و عسل های تازه و خام زنبورها ..آن تابستان در رویا گذشت رویای دخترکان این کشور که با برد تیم فوتبال زنان دلشان غن...
هاروِست مون )ماه درو - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 11:07
پرم از تابش ماه ماه بیشتر دیشب از بالای بالای پنجره دقیقا روی صورتم می تابید حتی یه بار از فرط نورش از خواب بیدار شدم اما اونقدر صحنه رویایی بود و شبیه قصه ها دلم نیومد پرده رو بکشم لختی غرق تماشاش شدم چشمام رو بستم و کمی نورش رو پلکهام روی پوست صورتم حس کردم آروم با مزمزه ی نور ماه و با لبخندی دوبا...
.. و پدر - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 5:11
وقتی منتظر اومدن جواب ویزا بودیم  و از انتظار خسته  و ناامید  از آینده ای نامعلوم حین تماس تصویری گاه باید شاهد سکوتی طولانی و اشکهایش میشدم و غم عالم و دو دلی و چه میشود و هزار فکر همزمان آرامش رو از جانم می برد حالا سه سال است که  از آنروزها گذشته آمده ام این جزیره شبها پدر زنگ میزند  گلوکوم همونم...
یک فوریه ی دیگر - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 5:11
سه سال پیش  توی همین  روزهای سرد و باد و بورانی فوریه بود که رسیدم این شهر و  تموم شهرهای اطراف رو گشتیم. اون دشتهای زمستونی اما سبز، دریا و ساحلی  خلوت که تموم روز باد شدیدی می وزید.جاده های سبز پرباران روستایی با کلیساهای قدیمی و خونه های ویکتوریایی .تموم وقت حس میکردم وسط سریالهای انگلیسی دو قرن ...
شب سیزده به در، روز اول پریودی و روز ....۱۲ فروردین - تاریخ: 1400/6/13 ساعت: 4:15
کاش یک چیزی از جنس انسان به بی نیازی ، و توان  و ظرفیت ، بزرگی  و گستردگی  نیرویی که به اسم خدا مشناسیمش بود که فقط وقتهای گریه ها میرفتی بغلش بی هیچ سوالی، درخواستی اشکهای آد
آغوش ننه - تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 7:32
من یک صحنه مانده از نوجوانی ام در یاد دارم  شبیه فیلمی تاثیرگذار ، با اندوهی بی پایانخانه مان شمال ،نمیدانم کدام فصل بود کدام سال شمسی اما خوب یادم هست  نه اینترنتی بود نه موبایلی نه کامپیوت
هفدهم از نوامبر ۲۰۲۰ - تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 7:32
ساعت دقیقا ده شب هست اونقدر شبها دراز است که ده بار شام و هله هوله و میوه خورده ایم و یک فیلم سینمایی به اسم فِیتَل اَترَکشِن دیدیم دوباره چای خوردیم باز هم آخر شب نشد.پس ناامید شده و به طبق
این روزهای سلف آیسوله (خود دورماندن ،خود جداکردن) - تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
از اعداد دیگه خوشم نمیاد ..از پاییزه که یه سری عددxa0بی جان ، شده اندxa0مسئول شمارش جانهایی عزیز!صدوهفتاد ، هزارو خورده ایxa0xa0و هفت هزار و اندی ...اعداد لعنتی ...قشنگ وسط یه فیلم سینمایی که در صد سالxa0 پیشxa0
زنبق های آبی دلفین های ایتالیا... - تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
...امروز از روزهای آفتابی و زیبای بهاری اینجا بود ...خبرهای دنیا اما قشنگ نبود ...اعداد اعداد لعنتی هی بیشتر و بیشتر میشد ...شهرهای بزرگ دنیا یکی یکی همه لاک دان و قرنطینه میشدند .xa0 سیدنی ،ملبورن و ک
The apartment 1960 - تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
صبح اونقدر زود منو بردxa0استانبول شاپxa0 خرید که هنوز باز نشده بود.xa0پس تصمیم گرفت بریم قبرستون سنت جورج که پسرعمه اش پارسال اونجا دفنxa0 شده بود ...xa0روی مزارش سه تا گل سنبل و هفت، هشتایی گل پامچال کاشته بود

برچسب‌های مرتبط

دیشب باباتو دیدم آیدا | دیشب تو خواب وقت سحر | دیشب به سیل اشک | دیشب تو باغ فردوس | دیشب اومدم خونتون نبودی | دیشب همین موقع | دیشب که بارون اومد | دیشب تو بیت | دیشب بخدا بودم | دیشب تو کجا بودی