روزی که باران را در آغوشش شنیدم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
از دیشب یه بند داشتxa0 می بارید. تموم شب صدای بارون توی خوابم شنیده میشد .خواب آلوده از پله ها داشتم می اومدم پایین که دیدم نشسته روی مبلهای پذیراییxa0 سرگرم موبایلشهxa0 .رفتم پیشش گفتم: بغلت رو باز کن میخو
مهاجر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
تاریک و روشن دم غروب بود توی جاده های سبز از روزی زیبا در منطقه ی دُرسِت برمیگشتیمxa0ما یاد آهنگ کلاغ های منوچهر سخایی افتاده بودیم از یوتیوب پیداش کردم و داشتیم گوش میدادیم : غروبا که میشه روشن چراغها،
این منم !
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
یکسال گذشت ،یکسال گذشت از روزایی که دیگه روی موهام رنگ نذاشتم .اگرچه اولشxa0 به این دلیل که دیگه خسته شده بودم از این همه رنگ گذاشتن و تلاش بی ثمر واسه پوشاندنxa0 بیشمار موهای سفیدم ..اماکم کم وقتی اولین
نعناع
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
رستگاری یعنی توی هوای قشنگ صبح زود بری نون بخری و با سینه سرخ پف کرده ی کوچولو که توی راه باریکه ی مسیر اومده تا نزدیکت و نگاهت میکنه واسه غذا،xa0 گپ و گفتxa0 و حال احوال داشته باشی و بعد xa0از پای دیوار پل
عبور باید کرد ....
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
این روزهاxa0بعدازظهرهای برگشتن از کلاس زبان ، توی آفتاب کم جون با دوچرخه ام از پارکینگ کالج که بیرون میام و شروع به پا زدن میکنم. همزمان یه سردی خاص و دلچسبی می خزه توی لباسهام ، دور گردنم . و من رکاب ز
یک روز معمولی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
شب شده و کنار بخاری دراز کشیدمxa0 ، از تیکه های امروز سه چیز رو روشن به یاد دارم:xa0یک : گلهای نارنجی لادن کهxa0xa0از حصار چوبیxa0 به رنگ قهوه ایxa0xa0سوخته ی خونه بغلی پل کنار حوض کوچک ماهی هاش زدن بیرون ...دوم: ت
بسی لیل و نهار آید...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
شبها خواب های آشفته و شلوغ میبینمxa0با خانه هایی بزرگ و تو در تو با هزار دالان و اتفاق و صدا و جمعیت.مراسمیست هرشباز هر در که میروم صدها فامیل و چهره ی آشنا میبینم.صداها مبهم و گیج است.شبیه قصرهای قاجار
یک خاورمیانه ای
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
بدعنقی و بی حوصلگی این روزهایم را برای دقایقی فراموش میکنم .وقتی صبحxa0در حیاط پشتی رو وا میکنم سرما میزنه داخل همینجور اخمو در حالیکه میام از پله ها پایین یهو پیشی میو میو کنان و التماس کنان میاد سمتم
نزدیک بهار
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 1:20
...گاهی اونقدر دلم واست تنگ میشه که هی صدات میزنم باور کن از ثانیه ی بعد از رفتنت تا همین الان، ذره ای از خواسته ام کم نشده .که میخوام برگردی، میخوام ببینمت. اما گاهی میگم با خودم: چرا برگرده به این د
یازده ساله که ...
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 2:38
....چند شبه که همه اش خواب میبینم قصد داریم با هم سفر بریم توی فرودگاه منتظر پروازیم و یا از اتوبوس جا می مونیم . با اینکه خودت همیشه تشویقم میکردی کار مستقلی داشته باش ، اما دوری واست سخت بود .اینو ا
او...
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 2:38
xa0او خودش نمیدانست که شاعر شعرهای کوتاه استیک بار پرسیدم ساعت چنده ؟xa0پاسخ داد : ساعت؟وقت بوسیدن توست .xa0انگلیسxa0ششم فوریه ۲۰۱۹
اهل آویشن و گشنیز
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 2:38
....هربار میدیدمتxa0 تکرار کودکی های قشنگxa0 کوچه ی علیخانی بودی ،اون حیاطهای باز و قلبهای گشاده .عیدهای پول کاغذی و ماهی قرمزxa0 و نون کاکxa0 و پسته شاهرودی های شما وxa0 طوبا ..اول انقلاب و کمبود نفت و بخاری ه
یکسالگی
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 2:38
...امروز دقیقا یکسال شمسی گذشت از روزی که فخرالملوکxa0 دمدمای صبحی سرد روسری گلگلی زرد رنگش را سرکرد وxa0 پدر و برادرزاده هایxa0 خواب آلودش را بوسید و در اغوش گرفتxa0 و قبل از عزیمت در حیاطxa0 کالسکه روxa0 ایستاد
تصور کن imagine
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
غوره ها،xa0 بالای سر ما آویزانن و ما در سایه ی برگهای درختش لم داده و به رد هواپیماها در آسمان چشم دوختیم . پروانه ها در اطراف میچرخند وآفتاب خودش رو پهن کرده روی میز چوبی ، روی درخت گلابی و سیب . پلxa0 م
مهوش خانوم
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
مامان قشنگم ،xa0فاطمه ی خوبم ! مهوش, خانوم, ، مامان رزا است! میشناسیش؟ رزا خودش دوتا پسر داره یعنی یه مامان کامله . ولی مهوش, خانوم, بازهم شش ماه از سال رو به عشق دخترش میاد پیشش می مونه . مهوش, خانوم, خیلی م
بوها
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
توی xa0کشوری که وقتی اومدی xa0بوی مایع ظرفشوییش xa0و صابونهاش هم جدید بود و نا آشنا و تو رو به یاد هییچ خاطره ای نمی نداخت ، خیلی حس خوبیه xa0شب نشینی xa0جایی بری کهxa0 بهارنارنج های چاییش بهارنارنج های اردیبهشت شیراز وxa0 سبزی سبزی پلوش ، بویxa0 کشورت باشه .این بوها,ی آشنا توی غربت کمیابند . آدم می...
سخت، زیبا
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
پشت میز چوبی باغ نشسته ام آفتاب قشنگی پهن شده روی همه چی. و من توی یه سینی سفید مشغول جدا کردن و جمع اوری بذرهای ریز یک نوع سبزی خوردن هستم . سیبها و انگورها و گلابیها دارن میرسن . صدای چند پرنده از
آنروزها ، اینروزها
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
دلار xa0هر روز بالاتر میرهxa0 حتی پوشک و نوار بهداشتی کم شدهxa0 مردم توی صفحه های xa0اینستا به هم توصیه میکنن غر نزنید و حالتون رو بدتر نکنید اصن حالتون رو سعی کنید خوب بکنید . من گاه دقایقی به یه جای دووور خ
پاییز این قاره اون قاره ...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
پاییز,های خیلی سال پیش مثلا بیست سال پیش رو دقیق یادم نیست چکار میکردم ولی یحتمل مشغول دانشگاه رفتن xa0و با عجله در بارون صبحهای سردسوار xa0اون xa0مینی بوس ها که xa0بیشتر یه کابوس بودن تا شهر بغلی می رفتم . xa0ر
یک صبح آذر برای میلاد
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:24
بعد از رفتن مامانxa0xa0 هر کدوم از فامیل که میره یک خالیه عمیق اون لحظه در وجودم حس میکنم .xa0 هرچی خودمو منقبض میکنم پر نمیشم ففط اشک سرریز میشهxa0 اشک و اشک و اشکxa0 حالا میفهمم عمر زیاد اصلا خوب نیستxa0 چون باید هی سالها خالیه خالی بشیxa0 و تمومی ندارهxa0 میلاد, رفت ... و من هزارها کیلومتر دور از...