روزها جوردیگه ای میگذره
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
..معلم کالج ایمیل فرستاده تعطیلات دو هفته ای ایسترxa0 شروع شده ولی من تکلیف و مشق شبم رو میفرستم ...نزدیک یک میلیون انسان دچار ویروس جدید شده اند ...و چهل هزار نفر دیگر نفس گرمی از ریه هاشون بیرون نمیا
ما چی شدیم
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
دوتا نقاشی کشیدم اونجور که میخواستم نشد .با تنها آردی که توی کابینت ها پیدا کردم خمیر نون درست کردم اما اونجور که دوست داشتم نشد .توی صحبتهام بهش گفتم : توی زندگیم هیچ وقت برنامه ای نداشتم حتی واسه دو
I am alone with you
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
ساعت هفت صبح از اونروزا بود که دوست نداشتم از تخت پا شم ...و قشنگ و آروم به همه چی طولاااانی نگاه کنم ...به شدیدا آبی آسمان ..و ترکیب به شدت زیبای پرده ی توری با مناظر اونور پنجره ..قاطیِ رنگ قشنگِ تا
بلک بِرد
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
...تکه های امروزxa0برای اولین بار ملکه ی انگلیس در مورد ایام ایستر پیام داد.اما در باغ ، شکوفه هایxa0درختهای ما و همسایه ها همه باهم به خاطر این سه روز آفتابی عالی باز شدند، من هی قدم میزنم و سرمست این هم
چشمانش
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:06
...ساعت دوازده شب بود وxa0 همه جا ساکت .xa0هیچ صدایی نمی اومدxa0جز صدای چوبهای کفxa0 با قدمهای من .xa0او خوابیده بود .مراحل مسواکم تموم شد برگشتم مسواک رو بذارم سرجاش طبق معمول توی آینه خودمو دیدم . رفتم در رو
دوی دو دوهزاروبیست 02/02/2020 ( palindrome day)
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
...هر جای بدنم را انگشت میگذارم درد میکند..چشمانم می سوزد ، بازوانمxa0 ، قلبم ، روحم ...درد ها پایان ندارند ، چه در پانزده سالگی چه در پایان چهل و پنج سالگی به تاریخ دویِ دو دوهزار و بیست.دردناک استxa0
نرگسکانم
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
..دو باغچه ی پر از گیاه و علف هرز را با دستهایم وجین کرده و با قیچی تمشکهای مزاحم و تیغ تیغیxa0را بریده ام.xa0xa0فقط برای اینکه ساقه یxa0گلهای نرگسمxa0دیده شده و رشد کرده و ببالند .از کلاس برگشته امxa0 باورم نمیش
مامان فاطمه ی فهیمه
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
...اخرین نوشته یxa0 پدر " ری را "xa0 روxa0 در فیس بوکش خواندمxa0از زبان در سوگ نشسته ایی که می نشیند و به تک تک آن لحظه های اخرین دیدار فکر میکند وقتی نمیدانست آنها اخرین بارها هستند ...آخرین نگاه ، آخرین واژ
بوی نان محلی و کره ی تازه
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
امروز از بحث شیوع ویروس کرونا در ایران پرت شدیم به انواع روبوسی آدمهای شهرمون شمالو بعد من یاد روستای نوده که با ننه میرفتیم دیدن هم سنxa0و سالهاxa0و دوستهاش افتادم .که چقدر ماچ آبدار پیرزنهای روستا توی ک
یک روز رنگی
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
امروز او هی اتاق رنگ زد و من هی طبقه ی پایین بشور بساب و جارو و پرده بنداز لباسشویی وxa0 موبایل بازی و آشغال بازیافتی های تر رو ببر توی باغ و از گلهای سنبل حیاط عکس بگیر و او هی مشغول نقاشی و بتونه کاری
کرونا فوران تنهایی زمین بود ...
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
xa0روح و روانمان خسته است ازxa0 اتفاقات پشت همxa0 و غمگنانه...هر روز صبح با استرس گوشیم رو روشن میکنم که لابد باز چیزی شده ...حالا هم این ویروسهxa0که تو بگو دنیارو گرفته ...xa0چیزی که با چشم دیده نمیشه بحرانی ج
چیکار داری به زندگی ما ...
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
دیشب پیادهxa0 توی هوای سرد xa0داشتیم برای دوست ایرانیxa0 یه سری مایحتاج و خرید می بردیم.xa0چون از ایران برگشتهxa0 و تست ویروس داده و توی خونهxa0خودشو قرنطینه کرده .اوxa0 توی راه بهم میگهxa0 میدونی از اون آشغالها که گ
درخت آلوی همساده برگهاش دراومدن ...
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:32
یکشنبه ظهره و من امروز سوپ جو درست کردم . همسر از صبح توی زیرزمین بازی بازی میکنه با قطعات سیمان و ماسه ..هوا ابریه و خونه رو بوی شدید سنبلهاxa0 پر کرده ..من واسه خودم از سوپ جو ریختم. و با نون پیتای گر
از زمینی که دیگر با آن آمیخته ای
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 22:46
جهانxa0 هنوز هم به ما وxa0 آدمهای زیادی بوسه ها و آغوشهای گرم مادرانه بدهکار است و بدهکار خواهد ماند.xa0xa0اگر از حال من میپرسیخوب میدانی که اینور هیچ خبری نیست جز اندوه نبودنت .از لحظه های بودنت هزار هزار خا
فقط عکس ها می مانند ...پرنده رفتنیست
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 22:46
...هنوز هیچ موضوعی جذابتر از پرواز و در عین حال ترسناکتر از آن برایم در دنیا وجود نداشته ..من هنوز هم هر هواپیمایی ببینم با عشق و تحسین و شگفتی ردش را دنبال میکنم .تنها حسی در من که نه تنها با افزایش
فریادهای مادر
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 22:46
۱- داخلی ،xa0اتاق شماره ۳۷ کالج گرینوقت استراحت بین کلاس زبان،xa0وقتی رفتم سرگوشیم ، اولین ویدیو که باز شد فریادهای زنی بود که با تمام نیرو فریاد میزد: امیرحسین ، امیرحسینآنقدر سوزناک پسر از دست داده در ه
از سرزمینهای شمالی
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 22:46
امشب یهو صدا زد :بدو ، بدو روباهxa0توی حیاط یه روباه که پرنده یگنده ای هم دهنش بود با سرعت داشت دور میشد...هوا بارونی بود ، یهو پرت شدم به دهه ی هفتاد شمسی شبهای گرم و بارونی توی شهر شمالی کوچیکمونxa0همر
Father - in - law
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:54
پدرش را قبل از آمدن به این کشور بوسیدمxa0برای خداحافظی .هم را در آغوش گرفتیم .xa0به من سفارش پسرش را در اون جزیره ی دور کرد .و گفت : مواظب هم باشید .اینجا هر دوxa0 روز یکبار با پسرش تماس تصویری داشت .بعد ح
عطر ننه زیور
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
امروزxa0 از فروشگاه تِسکو یه بستهxa0 بستنی چوبی مَگنوم از اون کوچیکهاش خریدم .همینجور که داشتم یکیشو گاز میزدم . و از راه سبزی که دوست دارم سمت خونه میرفتم ..یه خانم مسن عینکی با از اونxa0 کیف چرخ دارهای مخ
کورنلیا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
مسافر بود یه صبح زود درxa0منطقه ی ساحلی وxa0 صنعتی شهر ،xa0 نزدیک یک ایستگاه ترنxa0 با چشم اندازxa0چرخیدنxa0xa0توربین باد ی گندهxa0 رسیدیم جلوی خونه اش ..همه خواب بودند.بهش زنگ زدیم گفت الان میام .یه زن لاغر اندام با